برای عسلامون

دوستتون داریم

سلام نی نیا کی می شه شما بیاین با اسمای قشنگ خودتون براتون بنویسیم عکستون رو بذاریم  به وبلاگمون صفا بدین و از یکنواختی درش بیارید. یاد روزای اول افتادم که می خواستیم این وبلاگ رو ایجاد کنیم. بابای خوبتون خیلی هوای همتونو داشتن و گفتن که وبلاگمون خطاب به همه نی نیامون باشه چون ممکنه بعدا وقت نشه برا تک تکشون جداگانه بنویسیم. بابایی که این روزا پشت سر هم میان ترم دارن ایشالله دیگه شنبه امتحان آخره و یه کم می تونن استراحت کنن. ببخشید که همش از نگرانیا و دغدغه ها و مشکلاتمون می نویسیم براتون. به هر حال همه اینا هست و نمی شه ازشون چشم پوشید فقط باید بتونیم باشون کنار بیاییم و خوب مدیریتشون کنیم. می نویسمشون که بعدا یادمون نره که چه نگرانی...
5 ارديبهشت 1392

بوی عید

سلام عزیزای دلمون وقتی بابایی نیست بد جور احساس تنهایی و دلتنگی می کنم دلم به هیچ کار نمیره جز اینکه بیام اینجا -تو خونمون- و با شما عسلا حرف بزنم. ولی خدا رو شکر به تحمل تنهاییش می ارزه چون ایشالا بابا حامد فردا اینجان.امشب ساعت ١٠ حرکت کردن و انشاالله فردا نزدیک ظهر می رسن. امشب چهارشنبه سوری بودش. آقاجون یه آتیش کوچک رو حیاط درست کردن و از روش پریدیم.عزیزای نازم ببینین چه رسم و روسومای قشنگی تو کشورمون از زمان قدیم داریم. از شب یلدا براتون گفتم و از جشن سده ، امشب هم که چهارشنبه سوری بود و تا چندی دیگه عید نوروز رو جشن می گیریم و اگه خداوند بخواد و برای ما مقدر کند سال های بعد همه ایناها را باهم و در کنار ه...
5 ارديبهشت 1392

اولین بهار ما

  اوایل سال 91 و چندین ماه از اشنایی من و بابایی می گذره . تقریبا هم خونواده بابا و هم خونواده من این موضوع رو می دونن.نمی دونین چه روز سختی بود وقتی می خواستم درباره این موضوع با عزیز  صحبت کنم. از سختیش هر چی بگم کمه برا بابا تعریف کردم.به قول بابا حامد روز خیلی بزرگی بود. خدا رو شکر هر قدر که بیشتر باهمیم و همدیگه رو می شناسیم علاقمون به هم بیشتر و بیشتر می شه.  این سری که برای عید بابا اومدن اینجا روزای خیلی خوبی بود و هنوز که از رفتنشون چیزی نگذشته دلمون  برای هم تنگ شده.قراره دفعه بعد که بابا می آن خانواده ها باهم آشنا شن و رابظه ما رسمی شه. در کنار همه اینا مشکلات هم جای خود داره . مشکل کار...
5 ارديبهشت 1392

درد ودل مامانی برا شما عسلا

سلام عسلای مامان و بابا امروز مامانی باز دلش گرفته بود از اینکه سخته بین منطق و احساس انتخاب کرد. برای اینکه بعضی وقتا دیگرون که از بیرون نگاه می کنن فکر می کنن چه شغل ایده آلی داری اما بعضی وقتا مسائلی توش هست که آدمو بین راهی قرار می ده که مجبور می شه بر خلاف احساسات درونی خودش تصمیم بگیره و این خیلی سخته. هیچ وقت طاقت نمی آوردم که کسی بخواد بم التماس کنه یا بم رو بزنه من بتونم و کاری براش انجام ندم.. اما متاسفانه این روزا همش تو این شرایطم همش در برابر خواسته های دیگرونم که مثلا من فلان مشکل را داشتم که وقتی آدم می شنوه آتیش می گیره و ازت می خوان که کمکشون کنی و نتونی نه اینکه نتونی اینکه وقتی عدالت رو در نظر بگیری و اینده اونا رو در نظ...
5 ارديبهشت 1392

سلام نی نی ها

سلام نی نی ها مامانتون سفارش کرده براتون بنویسم. اینقد آرزوی دورو درازی هستین که زیاد جدی نمی گیرم شما رو که بخوام براتون بنویسم و در ضمن مثل قبل تنها نیستم که حرفی تو دلم بمونه که بخوام بنویسم. قبلنا یه دفتر کامل نوشتم و دفترم تنها کسی بود که میشد باهاش حرف بزنم ولی الان مامانتون هست، همه حرفامو به اون می گم. دیروز از اون روزای خوب بود. با مامانی رفتیم ماهون و راین رو گشتیم. وقتی با مامانتونم همه چی خوبه ولی تا ازش جدا میشم بی حوصله میشم، حتی حوصله چت کردنم ندارم. بعضی وقتا هم مامانتونو ناراحت میکنم. میخوام همیشه باهاش باشم. بد جوری دلمو برده. وای خدا تا یه ماه دیگه نمیبینمش. ...
5 ارديبهشت 1392

یه شب آرام

عسلای نازم فرشته های مهربونم ستاره های آسمونم ، باز دلم هواتونو کرده کاشکی اینجا بودین دست می کشیدم تو موهاتون باتون حرف می زدم، براتون قصه می گفتم لالایی می خوندم تا خوابتون ببره. دل مامان براتون بگه که امروز روز سخت و خسته کننده ای بود . بالاخره اون امتحانی رو که خیلی نگرانش بودم رو دادم . خدا رو شکر خیلی سخت نبود اما خیلی طولانی بود دقیق ٤ ساعت طول کشید اما خدا رو شکر که تموم شد، اما هنوز این روزا هنوز خیلی درگیر درس و پروژه ایم.منتظرم که بابایی زودتر امتحانشو بده و بیاد و خستگی این روزا تموم شه. بابایی هم حالش خوبه . شبی کلی باهم خوش و بش کردیم. خیلی بابا ماهی دارین. شما که الان تو بهشت هستین و دار...
5 ارديبهشت 1392

یه روز خاطره انگیز قشنگ

سلام نی نیا امروز تقریبا ١٠ روز از اومدن بابایی می گذره تو این مدت روزای خوبی باهم داشتیم. به خصوص امروز که با آقا مهران و خانمشو عمه تون رفتیم ماهان و راین و کلی گشتیم و خوش گذشت هوام خیلی سرد بود. دست همشون درد نکنه خیلی لطف دارن، نازنینام ببخشید که بدون شما رفتیم. هر روز و هر روز که می گذره من و بابایی باهم صمیمی تر و وابسته تر می شیم. واقعا نمی دونم چه جوری تو این مدت می تونیم دور بودن همو تحمل کنیم.  نمی دونم چرا جدیدا همش نگرانم و دلم شور چیو می زنه... کاشکی بشه که همه کارامون درست شه و باهم بریم اون ور آب که هم درسمونو ادامه بدیم هم اینکه تو شرایط بهتری زندگی کنیم و شمام تو شرایط بهتر...
5 ارديبهشت 1392

نمونه چت های مامان و بابا

hamed : اهان hamed: باشه hamed: قربونت برم hamed: دوست دارم عزیزم Mina M : fadat man bishta r hamed: برو به کارات برس Mina M: faghat mitarsam in joori khab beram Mina M: na una kari nadaran hamed: خب بخواب Mina M: chashm Mina M : fadat Mina M : man chagh laghar nashodam? hamed: مگه اینکه چاق شده باشی لاغر که نشدی hamed : ولی فک کنم تپل تر شدی Mina M : ok Mina M : ee hamed: ماه شدی Mina M : fadat hamed: مرسی که مواظبی hamed: بیشتر مواظب باش Mina M : ghorboont Mina M : chashm : بوس بده بریم Mina M: ghorboonet beram hamed: وووووووووی hamed: بخورمش من hamed: مرسی عزیزم Mina M : vaay Mina M : khahesh Mina M : merc ha...
5 ارديبهشت 1392

روزای سخت امتحان

عسلای ناز مامان و بابا این روزا مامان و بابا حسابی درگیر امتحانای پایان ترمن.الانم بابایی سر جلسه امتحانه. ایشالا که امتحانشو خوب خوب بده و خوشحال برگرده.آخه بابایی خیلی تلاش می کنه و درس می خونه. کاشکی زودتر امتحانامون به خوبی تموم شن تا بتونیم بیشتر برای هم وقت بذاریم و بیشتر باهم باشیم...مامانیم جمعه یه امتحان خیلی سخت داره کاشکی فقط تموم شه ..خسته شدم..از طرف دیگه امتحانای دانشجوها خودش وقت گیره. برامون دعا کنین نی نیای دوست داشتنی خودموون .  راستی یه خبر خوب بابایی قراره 6ام که امتحاناشون تموم می شه برگردن پیش ما.. خیلی خوشحالم از این بابت ... اما یه مشکلم وجود داره که به شما نمی گم :-)
5 ارديبهشت 1392